تبليغاتX
هلياي من

هلياي من

مطالب ادبي ، سياسي و .....

خواستگاري صنعتي

يكي از چيزهايي كه تو دنيا ازش متنفرم مراسم خواستگاري ؛ حتي حالا هم با دخترهاي دم بخت همدردي مي كنم؛

وقتي يه ننه گنده و يه خواهر طلا زده كه بايد از طلاهاش ميفهميدي اينها خانواده با اصالتي هستن ميشينن و هي بايد از اين لبخندهاي مثل پدر هانيكو كه چشم هم توش تنگ ميشه تحويل هم بدي ؛

چند مدت قبل مامان برام تعريف ميكرد دختر فلاني افسردگي گرفته از بس همين جور مراسمهايي شده ؛ اينها رفتن و ديگه برنگشتن ؛ داد و بيدادم به هوا رفت ؛ ديوونه اس دختره ؛ بيشعوره ؛ بيكاره افسرده شه كه يه ننه خواهر نپسنديدنش ؛ جهنم ؛ حيف اون ؛ و ....................

حالا اين حرفها كه از ما گذشت ؛ چند ماهيه  ميخوان كارخونه رو بفروشن ؛ بنده هم عضو كميته فروش هستم ؛ خواهش كردم منو حذف كنن ؛ تنها فايده اش استشمام عطر  آدمهاي ميلياردي ؛ آدمهاي ميلياردي كه جالبن ؛ فقط پولن و پول و پول

غالبا 3 نفر هم همراشون ؛ يكي مشاور حقوقي ؛ يكي مشاور فني ؛ يكي هم ازشون تعريف ميكنه و مايملكشون شرح ميده ؛ اكثرا هم از يزديهايين كه ساكن تهران هستن يا خارج از كشور

اول جلسه با توضيحات مديرعامل شروع ميشه ؛ برند داريم ؛ تكنولوژي .......... داريم ؛ اعتبار داريم ؛ .... مدير مالي و مدير كارخونه هم هي تو حرفش ميپرن ؛ هي مثال ميزنن

از ما بهتران هم با چشمهاي ور قلنبيده نگاه ميكنن ولي معلومه هيچي گوش نميدن ؛ منم مثل نديده ها ؛ مارك كت و شلوار و گوشي موبايل و كيف و ساعت و سيگار و .. تيم خريدار را جستجو ميكنم 

عينهو مراسم خواستگاري ؛ پس از توضيحات مديرعامل؛ خريدار تكوني رو صندلي ميخوره ميگه بله معلومه با مديريت شما و ... تعارفات جورواجور؛ بعد با لبخندي معذرت ميخواد و ميگه ميتونم دلايل اين تغييرات چند ساله رو سوال كنم ؟ در اينجا منظورش اينه اينقدر چرند نگين ؛ پس اينجا چه غلطي ميكردين كه اين زيان انباشته اينجا تلنبار شده

اون وقت نگاهها به طرف من ميچرخه و مديرعامل ميگه  خانم مهندس ميشه تحليلهاي اين چند ساله رو تشريح كنين ؛

حالا من ميمونم و تشريح عملكرد مديراني كه دلم نمياد پشت سرشون حرف بزنم و .. بالاخره .؛ بازم اين تيم به حرفهاي من گوش نميدن ؛ تابلوه ؛ بعد هم با يه نگاه معني دار و بازديد و بايد بررسيهاي بيشتر و دقيق تري صورت بگيره جلسه ختم به خير ميشه و ميرن و ديگه هم پيداشون نميشه

تقريبا همه جلسات فروش كارخونه اينجوري طي ميشه

حالا نكته نامردي كجاس ؛ چند وقت بعد يه شماره موبايل ميفته رو موبايلم ؛ يه خانم  خوش لهجه و خوش صدا  ؛

-          آقاي ... مدير برنامه هاي آقاي ......... ميخوان باهاتون صحبت كنن

-          بله بفرمائين ( كلي فكر ميكنم يادم مياد اسم دومي يكي از خريدارها بوده يا يكي از واسطه ها )

-          بعد از كلي  سلام  و احوالپرسي ؛ قصد تغيير شغل ندارين و پيشنهادهاي بهتري داريم  ؛ آقاي ... فلان تاريخي يزد هستن ميخوان ببيننتون و ...........................

-          ادامه مكالمه

يعني از هر طرف بوي نامردي مياد ..........................

دلم براي صنعت مي سوزد ؛ براي كارخانه اي كه چند ميلياردر بيرون داد و خودش بايد عشوه ببينه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  91/02/18ساعت 13:22  توسط ف ب  | 

يه پست جا مونده

اين مطلب صبح پنج شنبه نوشتم ؛ اينترنت واسه انتشارش همراهي نكرد ؛ منم با تاخير گذاشتم ؛ ضمن اينكه نتايج انتخابات هنوز نميدونم

اي بميرد اين تكنولوژي !!!!!!!!!

نماينده عزيز ؛ اي خدمت رسان ؛ اي تشنه خدمت به شهر من ؛ اي گشنه گازرساني و تبديل وضعيت و خدمات به مرز و بوم من ؛ اي سير از هر پست و جاه و مقامي ؛ اي سيراب از پول و درآمد و ثروت

آخه تو نميدوني كه من ساعت ۲ شب بچه ام با كمك حسني تپل مپل و مملي بي احتياط و مملي خجالتي و كدو قلقله زن خواب كردم و ساعت ۷ هم بايد سر كار باشم ؛ و تازه ۸ هم بايد يه گزارش عريض و طويل به مدير كارخونه بدم كه ساعت ۶ سحر خون بهم اس ام اس ميدي ميخواي به ما خدمت كني

آخه ۶ صبح خدمت تو سرم بخوره ؛ به خدا دستتان درد نكند ؛ ما هر بار كه اين شير گاز شهري را مي چرخانيم و همچين گاز فرت و فرت در خانه مان جاري مي شود نمي دانيم دعاي كي بكنيم ؛ يادش به خير قبل از نمايندگي جنابعالي كه بايد تلق تلق اين كپسولها را در كوچه به خانه مي كشانديم ؛ يادش به خير ؛ جاده را بگو ؛ هي افسوس مي خوريم چرا يكي از اين شاسي بلندهاي خوش تيپ نداريم در دو بانده حال كنيم ؛ آخه شما عزيز دل برادر و خواهر؛ ديگه ميخواي چه خدمتي به ما بكني ؛ اين دفعه ان شا ا...ميخوايم يه فرودگاه خوشگل بزني برامون ؛ راستي چرا يك بار در اين چهار سال برايمان اس ام اس نزدي مثلا عيدمان را تبريك بگي ؛ ما كه توقعي نداريم ؛ فقط نگرانتان هستيم چون خبري ازت نيست ؛ همش بايد نگران باشيم نكند در اين كوران خدمت به ما بلايي سرت آمده باشد؛ راستي آن روزهاي آتش و خون شهرم كجا بودي ؛ طرف كي بودي

اي عزيز عاشق نماينده شدن ؛ من فقط كشته و هلاك اين عاشق خدمت رساني شما هستم ؛ اين يكي ميره حسنعلي رو مياره ؛ اون يكي حسينعلي رو ؛ آخه ما گيچ شديم  بايد براي استقبال از رضا بريم امامزاده عبدا.. يا براي استقبال از حسينعلي بريم بيت الرضا ؛ يا اصلا اسم كانديد عزيز رو فراموش كرديم ؛ حالا ديگه ضرب المثل زيباي " از فضل پدر تو را چه حاصل " بي خيال؛ فعلا همه را فضل از رئيس حوزه انتخاباتي همه چيز حاصل

جناب آقاي دكتر هم فكر ميكرديم فقط بر قلوب يزديها حاكمند و نسخه آنژيو و جراحي و بالن را در جيب دارند نگو بر ارواح مطهر نيز دستي دارند و مهمتر اينكه شايد به دليل گشودن قلبهاي زياد حالا ديگر از سر القلوب اطمينان حاصل مي كنند

يك همكاري داريم اصرار بر رزومه ويسي دقيق دارد ؛ تصور كنيد چند سال ديگر در رزومه ملت اين را هم بايد ببينيم ؛ رئيس حوزه انتخاباتي ........... با ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ راي ؛ مثل اين پزشك عزيز ....

بس است ديگر برويم ؛ بريم گزارش بديم مدير كارخونه ؛ منتظر خدمت رسان بعدي مي مانيييييييييييم

 

 

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 7:24  توسط ف ب  | 

بافق در يزد ديروز

اين روزها كتاب يزد ديروز اثر آقاي دكتر گلشن را ميخوانم ؛ اگر چه ادبيات كتاب شازده حمام كه آن هم اشاره به تاريخ يزد دارد بيشتر به دل مي نشيند ولي به نظر من كتاب آقاي دكتر گلشن ؛ قابليت استناد بيشتري دارد.

تا حالا به چند مطلب در مورد بافق برخوردم كه ميخواهم اينجا بنويسم :

در مبحث نذورات نوشته : ( البته اشاره كرده كه شايد طنز باشد )

يك بافقي براي تميز كردن درخت خرما به بالاي درخت ميرود و در آن بالا سيخ مي خورد ( اين را ديگر به زبان خودمان نوشتم ) ؛ در كمال درد فراوان احساس مي كند ديگر نميتواند به پايين بيايد ؛ چشمش به گنبد امامزاده مي افتد ( اينجا نويسنده به مجرب بودن و بزرگواريهاي امامزاده اشاره نموده ) ؛ مي گويد يا امامزاده اگه رسيدم پايين يك دبه نفت مياورم براي امامزاده ؛ كم كم خودش را به پايين تر مي رساند ميگويد حالا نصف دبه مياورم ؛ يه كم پايين تر مي گويد نصف نصف دبه و وقتي به روي زمين مي رسد رو مي كند طرف امامزاده مي گويد : يا امامزاده ؛ چقدر من ديوانه ام ؛ اصلا شما چه كار نفت داري ؟؟؟؟؟؟؟؟

در مبحث حاكمان يزد نوشته :

در زمان ناصر الدين شاه قاجار ؛ حاكم ظالمي بر يزد حكومت داشته و از هيچ فسق و فجوري رويگردان نبوده ؛ هيچكس هم جرات اعتراض نداشته ؛ تا اينكه يك بافقي گذارش به تهران مي افتد و احوال " خانه شاه " را مي پرسد وقتي مي رسد به كاخ شاه ؛ بر در آويزان شده و مي گويد : " شاه خونه هه " ( آقاي گلشن تاكيد كرده شخص بافقي با لهجه بافقي بيان ميكرده و به همين خاطر ايشان هم با اين املا مطلب را نوشته ) ؛ سربازان از آنجا دورش مي كردند ؛ او هم هر روز اين كار را تكرار ميكرده تا اينكه اين " شاه خونه هه " بر سر زبان همه كاخ مي افتد ؛ شاه كه به حرمسرا مي رود  مه رويان و محبوبان خنده سر مي دهند و شاه كه علت را مي پرسد ؛ داستان را برايش مي گويند ؛ شاه دستور مي دهد روز بعد به داخل آورندش ؛  شرح ماجراي حاكم يزد را براي شاه مي دهد ؛ و شاه انعامي به بافقي داده و براي حاكم نيز اقدام كرده  ضمن بركناري حاكم داد تمام ظلمهاي صورت گرفته را از او مي گيرد.

كاش مي دانستيم آن بافقي كه بوده ميرفتيم نوادگانش را پيدا مي كرديم مي فرستاديم سخني من باب گاز و سنگ آهن و تفريح جوانان و دو بانده نمودن جاده و ...... وو.............. نزد حاكم سخن راند .

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت 8:39  توسط ف ب  | 

سه نسل در يك عكس

سه نسل

خود عکاس هم نمي دانست که عکسي که گرفته يکي از بهترين عکسهاي تاريخ ايران است هدف عکاس گرفتن عکس فقط از ننه صنوبر نقاش بود ولي اين عکس اوج بدبختي و درماندگي ايرانيان را در سه نسل ... نشان مي دهد مردي که از سطل زباله دنبال روزي مي گردد ... نوجواني که براي گذران زندگي به دستفروشي روي آورده در حالي جاي او در دبستان يا دبيرستان است و سرانجام پيرزني که با نقاشي نان و روزي خود را در مي آورد .

ديروز در جلسه اي در يكي از ادارات دولتي ؛ جلسه اي داشتم ؛ در حاشيه با يكي از مقامات حرف از مرحله دوم هدفمندي شد ؛ افاضات فرمودند : مي دانيد مردم هم در بحث يارانه ها همت نمي كنند ؛ در جواب فقط نزدمش ؛ گفتم مردك  ديگر مردم چه خاكي بر سر كنند ؛ حرف كه نمي زنند ؛ شير و مرغ و ميوه و خانه و ماشين و همه و همه هم كه صعودي سر به بالا نهاده ميخواي مردم همت كنند خرج و مخارج خانه تو و ننه بابات را هم بدهند كه تو و امثال تو ريش بيشتري جا بذارين و بيشتر بر گرده اين مردم يورتمه رويد. بدبخت آخر جواب هم نداد ؛ ديد نه اين دفعه هيچ محافظه كاري نكردم ؛ منتظرم هر آن موبايلم زنگ بخورد و مسئول پروژه زنگ بزند : مهندس ؛ مگه بهت نگفتم تو ادارات ................

 

+ نوشته شده در  91/01/23ساعت 7:28  توسط ف ب  | 

حسهاي خودماني

در مراسمهاي ديد و بازديد ؛ اصرار داشتم برم خونه يكي از دوستان ؛ داداشم بهم ميگه آره بري و بياي 4 ماه براشون صفحه بذاري و بخندي ؛ آخه خانمش خيلي با مزه اس ؛ خانمه متولد سال 65-64 ؛ فكر ميكنم ؛ شوهرش هم متولد 54 ؛ دو تا هم بچه دارن ؛ ولي آدم با ديدن كارهاش به ياد زنهاي دهه 1320 مي افته

مثلا يه نمونه از كاراش ؛ سر شام از اين رونهاي مرغ سوخاري گرفته بودن ؛ يكهو ديدم خانمه دست كرد؛ بزرگترين و خوش رنگ ترين  تكه را برداشت ؛ گفتم خدايا ميخواد چيكار كنه ؛ مثلا فكر كردم ميخواد براي تعارف بذاره تو بشقاب من و داشتم خودم آماده ميكردم ؛  ديدم صاف گذاشت تو بشقاب شوهرش ؛ گفت بخورين امير آقا

يا مثلا يكي تو مهموني نظر داد بعدها كه بچه هاتون بزرگ ميشن ميتونين اين سراميكهاي پايين ديوارها رو خراب كنين چون ديگه قديمي شده ؛ شوهرش داشت نگاهي به دور و بر ميكرد كه خانمش پريد گفت حالا هر جور اميرآقا صلاح بدونن ؛ من كه خوبمه ؛ اشون اذيت نشن ؛ فرقي نميكنه ؛ رنگ و سراميك و سنگ

عشقم با اين چادرش وقتي تعارف شوهرش ميكنه و ميوه براش پوست ميگيره و ... احساس ميكنم دارم فيلمفارسي ميبينم . راستي الان چند درصد جوانان ما انطوري رفتار ميكنند ؛ حالا بگذريم از اون عشقولانه هاي سينما؛ پارك برو و ... كه همه براي آخر عاقبتش نگرانن

تو وبگردي رسيدم به وب يكي از همشهريان عزيز به نام مامان امير علي ؛ اون هم در نوع خودش جالب بود ؛ وسط صحبت در مورد هدفمندي يارانه ها و عوض شدن مدير عامل و ... و ... يهو ميبيني بعضي ها چه دنياي پاكي دارن ؛ گاهي دلم براي اين حسهاي خودماني تنگ مي شود ؛ چه مادرهاي مهربوني؛ چه مادرهاي مامانيييييييييييييييييي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه با شور و ذوق از گردشها و تفريحاتشون صحبت ميكنن ؛ ما براي بچمون چكار مي كنيم؛ البته كار كه مي كنيم ؛ براي برگزاري مجمع با خودم بردمش اصفهان ؛ براي بازرسي وزارتخانه بردمش تهران ؛ حالا ديگه هم گاهي وقتها مياد با من سر پروژه ها ؛‘‘‘‘‘ چقدر تفاوت ؛ كاش يه كمي مهربانتر شوم ؛ البته اگه وقت كنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  91/01/20ساعت 11:25  توسط ف ب  | 

سال نو

اول : عيد همه و سالي كه الان ديگه كهنه شده مبارك

دوم : امسال به خاطر شرايط كودكم و سرماي خشك دوست نداشتني دقيقا يك زمستان با شرايط خرس قطبي را داشتم و حتي شهامت خروج از غار رو به خاطر ترس از بيمارستان و بستري واين داستهانها نداشتم

سوم : وقتي هوااين مدلي ميشه ( بهاري ) هواي مسافرت بد جور به سرم مي افته و مدام دنبال يه فرصتم تا زيبايي ديگري از كشور سرافرازم را به نظاره بشينم

چهارم : پيشنهاد ميدم تو اين هواي مطبوع ؛ ارديبهشت كاشان را از دست ندين  ؛ هزينه زيادي هم نميخواد ؛ شهر امنيه  و ميشه از چادر مسافرتي استفاده نمود ؛ تو اين فصل يه كمي نرخ هتلها و محلهاي اقامتي اش ميره بالا ؛ قمصر؛ نياسر؛ يازار زيباش ؛ ابيانه ؛ خانه هاي قديمي < همه و همه يه پنج شنبه جمعه رو ميطلبه

پنجم : امسال بعد از چند سال ؛ اومدم 7 روز مداوم بافق موندم و عشق كردم ؛ عين اين جمله رو به يكي از همكارام گفتم ؛ گفت حالا مثلا چرا؛ كجا ميرفتي ؛ چه خبر بود ؛ هيچ جوابي نداشتم ؛ يه خورده نگاش كردم؛ گفتم خونمون بود ديگه ؛ فكر نكنم از حرفم چيزي فهميد ولي خودم عشق كردم با اين جواب ؛ چه حالي ميكردم بشين تو ماشين ؛ صاف صاف ؛ از تو كوچه مي پيچيدم تو خيابون وحشي ؛ همينجوري مستقيم ميرفتم تا فلكه جلو شهرداري دوباره برميگشتم تا امامزاده ؛ 5 بار؛ 6 بار ؛ بچمم ياد گرفته بود : بريم امزاده ( يعني بريم امامزاده )

و عاشق لهجه غليظ ؛ تو سوپري؛ تو ميوه فروشي ( كه البته ميشد مي ( ي ساكن ) به فروشي !!!!! ) ؛ به سفارش آشنايان بازديدي هم از سوپري كه نميشه گفت هايپر ماركت كوشكي زاده داشتم ؛ اينو ميگن مديريت تغيير ؛ اينو ميگن پيشرفت ؛ يادمه اون موقعها كه اونجا مدرسه ميرفتم هر روز بايد ميرفتم يه آدامس بادكنكي ميخريدم؛ يه ميز شيشه اي با آهنهاي لبه اي سبز رنگ بود ؛ با كلي قوطيهاي حلبي كه توشون تخمه و كلي چيزهاي ديگه بود ولي الان به روزآوري در حد فروشگاه رفاه

الحق و الانصاف تمامي سوپرماركت هاي بافق عالي بودن ؛ تمامي اجناس با ماركهاي متنوع  پيدا مي شد؛ تنوع عالي بود ؛ چيدمان ؛ اينجا ديگه دست مسئولين ميخواددرد نكنه ميخواد بشكنه ؛ آفرين به همت و روشن انديشي هموطنانم

ششم اينكه : هيچوقت بلد نيستم چطوري بايد يه متن رو تموم كنم ؛ دارم برنامه مسافرت به غرب كشور ميچينم ؛ اگه كسي تجربه اي داره خوشحال ميشم استفاده كنم

 

 

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت 12:40  توسط ف ب  | 

يك همكلاس قديمي

خودش حساب كرد؛ بعد از 17 سال ميديدمش ؛ عليرغم ادعاي حافظه اي كه دارم ؛ نشناختمش ؛ اما او همه چيز را يادش بود؛ حتي آن روز كه آموزگار سر كلاس راهم نداده بود و با ظرافتي برايم يادآور شد كه حتي معلم بودن مادرم در همان مدرسه هم فايده اي نداشته ؛ فكر كنم زياد از اين مسئله دل خوشي نداشت

بالاخره آدرس نيمكتش را هم داد تا يادم آمد ؛ خبر من را داشت؛ كارم ؛ بچه ام و .. ؛ ميگفت گاهي احوالم را از يكي از آشنايان مي پرسد؛ و من فقط من باب تعارفات معمول پرسيدم " تو چه ميكني " و آن موقع بود كه انگار نداي خاموش درونش بيدار شد

برايم گفت كه چه زندگي خوبي داشته ؛ ولي يكباره شوهرش به طرف اعتياد رفته؛ و حالا كار به جايي رسيده كه بچه هايش را مي نشاند و جلوي آنها مواد مصرف مي كند؛ گفت كه خدا لعنت كند اين مواد فروشها را ؛ هر بار هم كه قصد ميكند ترك كند آنها ولش نمي كنند و راست راست هم در شهر راه مي روند؛ و اينجا ديگر اشك امانش نداد ؛ گفت از ترس آبروي پدرم نميگذارم كسي بفهمد ؛ هر بار هم اعتراض ميكنم؛ شوهرم يادآور مي شود كه با 3 بچه هيچ كار نميتوني بكني

خودم هم از اين درددل صادقانه اش جا خورده بودم ؛ به قول خودش مطمئن بود اينها را به من مي گويد چون با كسي در اين شهر كوچك در ارتباط نيستم تا كسي از اين راز خبردار شود؛ ميگفت كه شايد قبل از اينكه مردم بفهمند و شوهرش هم قيافه اش عوض شود بتواند تركش دهد؛ هنوز هم اميد داشت ؛ ميگفت اين وضع فقط مخصوص او نيست؛ حتي گريبان تحصيلكرده ها را هم گرفته ؛ برايم مثال آورد ؛ يك مثال كه خيليها اين روزها از او سخن مي گويند

اينجا بود كه فريادهاي بلند و خاموش براي دريافتن جوانان شهر را با تمام وجود حس كردم ؛ انگار حرفهايش صداي نسلهاي خاموشي بود كه براي حفظ آبرو ؛ براي صيانت از فرزندانشان؛ با اميد به بهبود هر صبح را به شام مي رسانند. در نگاهش آرزوي نيمكتهاي دبستان بنت الهدي را فرياد مي كشيد؛ فهميدم چرا آن روزها را به اين خوبي به ياد دارد؛ انگار بهترين روزهاي زندگيش همانها بودند.

كاش باران مي باريد....................

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 9:13  توسط ف ب  | 

جمله كودكانه

همكارم بهم ميگه : بچت حرف اومده

ميگم : آره ‘ يه كم زودتر از معمول ؛ ولي خوب جمله ميگه

ميگه : كدم جمله رو با ذوق ميگه

يه كم فكر ميكنم ؛ ميگم : با تفنگش بهمون شليك ميكنه با يه برقي از شادي تو چشاش ميگه مامان ملد ؛ بابا ملد ( مامان مرد ؛ بابا مرد )

+ نوشته شده در  90/11/05ساعت 9:14  توسط ف ب  | 

مرگ

مرگ هم انواع مختلفي دارد يك نوعش تو را زير و رو مي كند؛ نگاهت را نسبت به پديده مرگ عوض مي كند ؛ تازه مرگ را مي پذيري ؛ به دنياي پس از مرگ اعتقاد مي آوري؛ اميد داري كه شايد با سير تكامل انسان از جنيني به دنيا و سپس به آخرت تازه وضع بهتر هم مي شود؛ ميتواني رفتگانت را آنجا ببيني؛ با آنها گپي داشته باشي و ......... به هر جهت تازه مرگ از واژه 3 حرفي برايت به دنيايي جديد تبديل مي شود ؛ در اينجا خود شخص سفر كرده برايت از بازماندگان مهمترند مثل از دست رفتن امير عزيز

يك گروه از مرگها بازماندگان برايت مهمترند ؛ مثل شخص سرطاني كه دو بچه 8 و 7 ساله دارد؛ وقتي شخص اين دار فاني را وداع مي گويد؛ همه از راحت شدنش صحبت مي كنند ولي محوريت با بچه هاست ؛آنقدر خاطره هاي تلخ از مرحوم داري كه نميتوني زياد براي رفتنش ناراحت باشي ؛  مثل اون آقايي كه داره معالجه سرطان رو پشت سر ميذاره ولي يادت مياد از اينكه چه طوري پسرك كوچك رو زير لگد مينداخته ؛ يادت مياد چطوري زنش بايد براي امرار معاش بجنگه و  و و و اينها همه باعث ميشه فقط براي بي پدر شدن دو تا بچه ناراحت باشي و بقيه اش ديگر هيچ

نوع سوم مرگ مثل مطالعه مرگ در كتابهاي ديني است؛ فقط چند روزي باهاش درگيري و فكر ميكني به نحوه پاسخگويي طرف و بررسي ميكني كه طرف ميره تو بهشت يا جهنم ؛ خوبيها و بديهاش ميذاري كنار هم ؛ انگار كارآموز نكير و منكري و با چشمهاي خودت بهشت و جهنم رصد كردي؛ اصرار هم داري براي خودت حلاجي كني و استنتاج بياري كه طرف خوب بوده يا بد؛ دلمون براي طرف تنگ ميشه؛ براي مهربونيهاش؛ براي خونه اش كه ديگه هميشه فراموش ميشه ؛ مراسم ختم هم جالبه ؛ چند روز پيش مادربزرگ همسرم فوت كرده بود خودم با گوش خودم شنيدم و با چشمهام ديدم عمه بانو خانم كه ايشون هم نزديك 70 سال داره موقع خداحافظي به پسر مرحومه ميگفت :" آمرزا ممد ؛ خدا صبرتون بده ؛ مراسم خوبي بود ؛ گفتيم خنديديم ؛ زمونه بديه ؛ مگر اونكه آدم اينجور جاها همديگرو ببينه ؛ خدا روح بي بي رو شاد كنه ؛ "

بيچاره اين آميرزا ممد مونده بود چي بگه ؛ بگه خيلي ممنون ؛ بگه خدا رو شكر مرگ مادرم بهتون خوش گذشت؛ بگه كاش زودتر دور هم جمع شده بوديم

باز خدا كنه همه آدمها به نوع سوم از اين دار فاني برن ؛ ولي به هر شكل؛ مرگ يكي از جالبترين ؛ مبهم ترين و پيچيده ترين پديده هاي اطراف ماست؛ به راحتي رخ ميده ؛ به آسوني از كنارش ميگذريم؛ حال انكه شايد چند ثانيه ديگر مهمان ما باشه و هيچ اطلاعي هم از بعدش نداريم ؛ و .........

+ نوشته شده در  90/10/01ساعت 10:8  توسط ف ب  | 

كورش كبير

هرگز نخواب كوروش؛

دارا جهان ندارد ؛ سارا زبان ندارد ؛

رستم در اين هياهو؛ گرز گزان ندارد ؛

روز وداع خورشيد؛

زاينده رود خشكيد ؛

زيرا دل سپاهان؛ نقش جهان ندارد ؛

بر نام پارس دريا؛ نامي دگر نهادند؛

گويي كه آرش ما ؛ تي رو كمان ندارد؛

درياي مازني ها؛ بر كام ديگران شد؛

دارا كجاي كاري ؟

دزدان سرزمينت؛ بر بيستون نوشتند؛ اينجا خدا ندارد!

هرگز نخواب كوروش؛ اي مهر آريايي ؛

بي نام تو وطن نيز؛ نام و نشان ندارد.

سالروز مرگ و بزرگداشت كوروش گرامي باد ...............

 

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 7:31  توسط ف ب  |